سلام.
در پست قبلی (این پست) که اولین نوشته وبلاگ جدیدم بود، گفتم اگر فردا (یعنی امروز!) چیزی منتشر کردم، معنایش این است که هنوز برق داریم و به عصر حجر بازنگشتهایم.
قصد ندارم که این وبلاگ تبدیل به «ژورنال روزهای جنگ» بشود.
پس به همین بسنده میکنم که بگویم امروز 19 فروردین 1405 است، و ما هنوز برق و اینترنت ملی داریم – لااقل برای این 14 روز آتشبس.
قرن 21 ادامه دارد…
منتظر پستهای بعدی باشید.
–
19 فروردین 1405 – حوالی ظهر
*پایان مطلب*




کاش پیرتر بودم ، مثل ریشهها
یا خیلی جوانتر ، مثل شاخهها
این جا که من ایستادهام ، فقط تبر میخورد
"اما من نمیخوام باشم" جسورانه و قابل تامل ، ممنون بابت پاسختون ، ترغیب شدم راجبش با خودم خلوت کنم
شاید بخش زیادی از باورهامون رو به صورت قافیه درآوردیم... نظرتون چیه؟
اتفاقاً یکی دو ساعت بعد از اینکه به کامنت قبلیتون اون جواب رو بدم، رفتم کمی بدوم.
-
در حین دویدن این موضوع به نظرم رسید که "خود من هم در کامنت اولم از قافیه استفاده کردم!"
-
و دیدم که چقدر در هر لحظه آدم میتونه با استانداردهای دوگانه برخورد کنه.
-
در نهایت نمیدانم؛
شاید حق با آن شاعر است که میگوید «آزادگان تهیدستاند».
اما من نمیخوام باشم!
-
ارادتمند شما.
به سرو گفت کسی ، میوهای نمیآری؟
جواب داد که آزادگان تهی دستاند...
شعر زیباییست! اما مشکل شاید همینجاست.
ما بخش زیادی از باورهای عمیقمون رو بخاطر قافیهاش پذیرفتیم.
-
چرا آزادگان باید تهی دست باشند؟
نمیشه زندگی کرد و لذت برد و عشق ورزید و دست گرفت و دست برفشاند، و همزمان آزاده بود؟
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست (؟)
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمیزند!
-
من شخصا دارم روی سایه و برم کار میکنم.
-
با تشکر و احترام